آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۵۵۳۶
۱۱:۰۵

۱۴۰۵/۰۱/۰۶

همه درباره این عکس حرف می‌زنند/ برای شهیده شیما غالبی  

همه درباره این عکس حرف می‌زنند/ برای شهیده شیما غالبی 

 
در میان گلستان خاطرات خواهرانه، آنجا که هر یادآوری بوی دلتنگی می‌دهد، سراغ همان تصویر را می‌گیرم؛ همان دست، همان صلوات‌شمار.  


 

 

به گزارش نوید شاهد از فارس شیما غالبی را تاریخِ پرافتخارِ این سرزمین، از این پس با یک عکس به آیندگان معرفی خواهد کرد؛ همان عکسی که این روزها دست به دست میان مردم می‌چرخد و هر بار، دلی را می‌لرزاند.عکسی که در آن، نه چهره‌ای پیداست و نه نشانی از هیاهوی لحظه‌ها، فقط دستی مانده میان خاک و آوار؛ دستی که نشانی دارد. صلوات‌شماری زردرنگ که شد سند شناسایی صاحبش.

 

هرچه معنا و مفهوم از زنِ ایرانی بخواهی، در قصه زندگی شیما و همین یک قاب خلاصه شده است؛ تا آنجا که هدی غالبی خواهرش، او را نه از زبان خود که از زبان مردم این‌گونه روایت می‌کند: علّیه.در میان نفس‌های بریده‌بریده از سوز دلتنگی، می‌گوید: شیما شروع کارش از درمانگاه خضر، روستای سادات اروندکنار بود. عرب‌ها به بانوانی که بزرگ‌منش باشند و از سادات، میگن علّیه شیما رو اونجا همه علویه صدا می‌زدن.و خاطرات شیما شاهدند که این نام، فقط یک خطاب نبود بلکه اعتباری بود که از دل مردم به او رسیده بود.

 

شیما، دختر آبادان بود. ریشه‌اش در همان خاکی بود که سال‌ها صدای مقاومت را در خود نگه داشته است اما حدود ۶ سالی می‌شد که به اقتضای زندگی مشترکش، ساکن شیراز شده بود شهری که در آن هم، همان شیما باقی ماند.خواهرش می‌گوید: "هر جا می‌رفت، فرقی نمی‌کرد، همون‌قدر دلش با مردم بود."و این فرقی نمی‌کرد، یعنی جغرافیا و غربت نتوانسته بود چیزی از قلب او کم کند.مهربانی شیما، محدود به یک شهر نماند.از بیمارستان گلستان اهواز تا طالقانی آبادان، از زینبیه شیراز تا شوشتری، یک نام همیشه همراهش بود: غالبیِ مهربان.خواهرش می‌گوید: "از کادر درمان گرفته تا مریض‌ها، همه همین‌طوری صداش می‌زدند"

 

در میان گلستان خاطرات خواهرانه، آنجا که هر یادآوری بوی دلتنگی می‌دهد، سراغ همان تصویر را می‌گیرم؛ همان دست، همان صلوات‌شمار.هدی غالبی بدون اینکه به دنبال جملات بگردد دلش را به زبان می‌آورد و می‌گوید: "اون دست، متبرک بود دستی بود که نسخه‌ها می‌نوشت، دستی بود که صدها نوزاد رو به دنیا آورد و زندگی متولد می‌کرد"و بعد، آرام اضافه می‌کند: "پنجشنبه‌ها بعد از شیفت بیمارستان، توی مطبش رایگان ویزیت می‌کرد می‌گفت برای یک نیت؛ سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان."

 

چند روز قبل از شهادتش، صلوات‌شماری به دستش می‌رسد. نذری یکی از همکاران است که آخرینش سهم او می‌شود. و همان، حالا در دست اوست در همان دستی که از زیر آوار بیرون مانده.شیما، فقط در محل کارش حضور نداشت.در روز و شب‌هایی که مردم برای دفاع از وطن و اعلام انزجار از دشمن به خیابان می‌آیند، او هم میانشان بود.خواهرش می‌گوید: "شیما عاشق ایران بود و می‌گفت ایران باید سرفراز باشه."حتی وقتی شیفتش تمام می‌شد و منتظر همسرش می‌ماند، وقت را از دست نمی‌داد. "پرچم ایران را می‌گرفت دستش، با عشق می‌چرخاندش و می‌گفت تا وقتی هستیم، باید کنار مردم باشیم."پرچمی که حالا، هنوز در ماشینش مانده است.شیما، زندگی را تقسیم نکرده بود؛ همه چیز را با هم زندگی می‌کرد. مادر بود، همسر بود، ماما بود و در عین حال، آدمی که در صحنه می‌ماند.

انتهای گزارش 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه